تبليغاتX
رادیو عاشقانه

رادیو عاشقانه

سلام آخر

خیلی دوست دارم که برای یک بار هم که شده آدما ودنیا را از اون بالا بالاها ببینم ، آن وقت از خودم بپرسم که با وجود دنیای به این بزرگی ، با وجود میلیاردها انسان متفاوت ؛ چرا و چرا باید من فقط به تو فکر کنم؟

هیچ تمایلی ندارم که بنویسم ماجرا از کجا شروع شد. تو می توانی بری و هرجور که دوست داری زندگی کنی . برو و با هرکسی که مایلی زندگی کن. باشه دیگه نامه هایم را نخوان. اصلا همه ی آنها را پاره کن. اگر تو دوست داری باشد دیگر با من تماس نگیر. تو هر جور که دوست داری اذیتم کن و آزارم بده. من هم دیگر نمی خواهم که چیزی درباره تو از این و اون بشنوم . و حتی دیگر نمی خواهم که چیزی درباره تو به این و اون بگویم. می روم دنبال زندگیم ولی قسم می خورم که روزی تلافی خواهم کرد.

خیلی وقت بود که این حرفها در گلویم گیر کرده بود و می خواستم که بگویم. ولی امروز می گویم. نه از تو، نه از عشق و نه از خودم ، نه، فقط از دلم می گویم. اصلا مهم نیست که باور کنی یا نه ولی هنوز هم وقتی که حست می کنم حتی از دورِ دور احساسی مبهم همه ی وجودم را فرا می گیرد.

آره تو می توانی بری و با هر کسی ، هر جوری که دوست داری ادامه بدی ، می توانی نامه هایم را پاره کنی و تماس نگیری و می توانی آزارم بدی و حتی می توانی به دارم بیاویزی ولی من باز به تو فکر خواهم کرد، چون وجود من با تو شروع شد، با تو ساخته شد ، رشد یافت و جاده ی زندگی را پیمود. من از اینکه نمی توانم هیچ کاری برای تو انجام بدهم متاسفم ولی هرکجا که باشی برای خوشبختی ات دعا می کنم و این تنها آرزوی من است. پس تو هرجا که احساس خوشبختی می کنی من هم احساس خوشبختی می کنم. من دیگر نه چیزی راجع به تو می شنوم و نه می گویم چون این بیشتر از نبودنت مرا آزار می دهد . من کوله بارم را بر می دارم و می روم . و من با این کوله بار آکنده از عشق تو از هفت شهر نه از هفتاد شهر خواهم گذشت تا آن را به آخر جاده برسانم ، تا پخته شوم و در راه عشقت بسوزم . اما باز خوشبختی ات را دعاگویم . تو به من عشق را هدیه کردی اما من تو را چیزی ندادم. تو به من زندگی یعنی خودت راهدیه آوردی اما من باز به تو چیزی ندادم. اما قسم می خورم که روزی دینم را به تو ادا خواهم کرد . من با عشقت تا آخر این جاده ، یعنی تا خدا خواهم رفت ، وجودم را به خدا داده و خوشبختی ات را طلب خواهم کرد.    

 

+ نوشته شده در  Fri 27 Feb 2009ساعت 2:51 AM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

فرشته ناز من

سلام فرشته ی تنهاییهام

فرشته ی مهربانم از اینکه باز نامه ام را می خوانی ممنونم. نمی خواهم از تو بنویسم تو آنقدر خوب و بزرگ هستی که کلمات من حتی قطره ای هم از اقیانوس بی کران خوبیهایت نخواهد بود. آن قدر بزرگ هستی که نیازی به نوشتن درباره تو نیست. می خواهم از خودم بنویسم . از این وجود کوچک و نیازمند خود.

   اگر بخواهم که بنویسم درمانده ام، بیچاره ام، بدبختم، آشفته ام،  باید بنویسم و بنویسم و بنویسم.  و اگر بخواهم بنویسم که به آخر خط رسیده ام دروغ گفته ام چون انتظار حس کردنت اگر به اندازه مثقالی هم باشد باز برایم امیدی است تا پاهایم را از خط رد نکنم.

فرشته من چرا بال نمی کشی تا به سرزمین تاریک تنهایی های من بیایی و با نورهای دلربایت جای جای آن را روشن کنی. آری من تنهام تنهای تنها. مثل خدا ....

  نه .... نه مثل خدا.... من خدارادارم وانتظار بوییدنت را ...

  اما بازهم تنهام ، تنهاتر از تنها....

  چرک های ترس و بی قراری مثل خوره ذره ذره از پا تا سرم را می خورند. ای کاش من هم بال داشتم و بسوی دیارت پر می کشیدم.

   فرشته ی نازم ، دعا کردم تا خدا هیچ وقت تورا به زمین نیاورد ، جای تو در آسمانهاست ، زمین پر از چرک آلودگی و کینه است می ترسم که طعمه ی هوسهای زمینیان شوی. می ترسم که به زمین بیایی و فریب سرابهای زیبایش را بخوری . می ترسم که اسیر شوی . می ترسم دروغ بگویی و بی وفا شوی. تو نیا من می آیم ، آنقدر منتظر و مقاوم می مانم تا همه ی زنجیرهای تنم را چرک ها و آلودگی های زمین بخورند ؛آنگاه با بالهای انتظارم بسوی تو پرواز خواهم کرد.

 آلاهه ی من ، مرا در اثنای آتشهای شعله کشیده ی دوزخ زمینیان تنها مگذار ، برایم دعا کن.
+ نوشته شده در  Sun 15 Feb 2009ساعت 0:0 AM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

شاهزاده و دختر خدمتکار

 

۲۵۰ سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

                                 

+ نوشته شده در  Wed 29 Oct 2008ساعت 10:30 PM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

روزهای بارانی

 

    لب پنجره روی یک صندلی چوبی نشسته ام. هوا بارانی است. باران چکه چکه مرا همراهی می کند. کسی چتری در دست نزدیکم می شود. چهره اش دیده نمی شود.

     از روی صندلی بر می خیزم و از پنجره راه رفتنش را می پایم.

     او به من نزدیک تر می شود. باز چهره اش را نمی بینم.

              آرزو می کنم که او تو باشی ....

   نزدیک و نزدیک تر می شود. حلا می توانم ببینمش ،

   چشم هایم را می بندم و لحظه ای بعد باز می کنم .....

         آه ....

           نه .....

   او تو نیستی ......

او نگاهی به من می کند .... نگاهی تلخ .

   می گذرد و می رود .....

  دور و دورتر می شود ، طوری که دیگر نمی توانم ببینمش .

  دوباره روی صندلی چوبی ام می نشینم . به تو فکر می کنم و قطرات باران را می شمارم.

  هیچ کسی نمی تواند تمام قطرات بارانی را که چندین روز پیاپی می بارد ، بشمارد.

          شاید این قطرات بی نهایت باشند ....

                 همچون علاقه ی من به تو ....

     باران می بارد و می بارد ....

  و من به تو فکر می کنم و قطرات باران را می شمارم ؛

  بالاخره باران بند می آید ...

  اما من باز روی صندلی چوبی ام نشسته و به تو فکر می کنم ...

  از پنجره بیرون را تماشا می کنم و انتظارت را می کشم ....

 این کار هر روز من است.

     می دانم؛

        که تو روزی خواهی آمد

 و علاقه ی بی نهایتم را به خودت شعله ور خواهی ساخت

  چرا که ؛

    صبر ایوب را هم پایانی آمد ....

 

   روزی این انتظار هم خواهد شکست ،

     روزی که تو را از پنجره ی اتاقم خواهم دید .....

            اثر لئوناردو داوینچی

+ نوشته شده در  Thu 23 Oct 2008ساعت 6:41 PM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

عاشقانه

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام کرده ز آلودگی ها پاک

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشار تر

ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردید ها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

 

این دل تنگ من و این بار نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیشت اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

 

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره ، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب ، تو

بستر رگ هایم را سیلاب ، تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه ، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه ،آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر ، سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دیگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

 خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

 

این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان ، زخمه های چنگ و رود

این فضای خالی و  پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

 

ای نگاهت لالائی سحر بار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیم خواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

 

ای مرا با شور عشق آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

                                        شعر از: فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  Wed 22 Oct 2008ساعت 9:41 AM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

گل من ...

خدایا با نام زیبایت شروع می کنم تا حقیقت سر وجودم را فاش سازم....

      سلام!

سلام تو ای گل خوشگل من، تو ای خوشبو گل من که از بوی خوشت همه ی عالم عاشق شده است. تو ای تک گل شقایق من که عشق جاودانگی را در هر قلب زنده ای چه کوچک و چه بزرگ ، چه عاشق  و چه بیزار ، چه خوب و چه بد فاتح ساخته ای.

  و تو ای شاخه گل رز من که جفت های عاشقانه را در وسط تیغ های برنده و بی رحم زمانه پرورده ای .....

  می خواهم تا این قلب خسته ام را در میان گلبرگ های دلربایت بگزارم تا با عطر خوشت نفس های مست کننده ات را در رگ های خون خشکیده ام بدمی تا این خون سرخ عاشقم برای همیشه جریان یابد ....

    تک شاخه سرخ گل رز من ، این خار درد کشیده را در راستای آن وجود بی عارت بپذیر تاما یک جفت عاشقانه را بسازیم که تا در میان این قیامت بپا خواسته در یک لیوان آب زلال به این عمر هرچند کوتاه ولی سرشار از عشق خود پایان بدهیم.

   گل زود رنج من ، از اینکه چون بادی مزاحم و لغزاننده شاخه ی نازکت را رنجاندم مرا ببخش . می خواستم بدانی که قطره های اشک من بی ریاتر از قطرات شبنمی است که بر گونه ی پاک گلبرگ هایت تجمع کرده اند. گر می توانی آنها را دریاب قبل از آن که خورشید خانم با سوزاندن ذره ذره وجودم آنها را قطرات بارانی کرده ، با افزوندن عصاره آلودگی و دود و غبار ، با تگرگ های بی رحم صدای محزونم را به تو رساند.

آنگاه است که ....

    تا ابد چهره ی زیبایت از شرم رو به خاک خواهد بود.
+ نوشته شده در  Sun 19 Oct 2008ساعت 6:17 PM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

آلاهه عشق ...

به نام آفریدگار عشق که آفت جنونش مستم کرد تا قلم را در حریم دولتش مستانه برانم ....

      سلام!

نمی دانم که الان کجایی و در فکر چه هستی و نمی دانم که تا چه حد مرا از فکرت رانده ای ولی حسی غریب مدام مرا را زمزمه می کندکه قلبت با من است ، چرا که باور دارم از دل به دل راهیست...

با این همه اگر احساسم اشتباه می کند مرا به خاطر گستاخی ام ببخش  و اگر نه ؛ به هر حال بدان که قطعه قطعه ی تنم فقط به خاطر به آغوش کشیدن وجود نازنینت دست هم را گرفته اند که تا آن لحظه ای که در سایه ی وجود گرمت میوه عشق را مزه کنند از هم نگسلند.

 و تو ای مقدس ترین قبله گاه من، تو ای آیت عظیم الهی که ظرافت و درخشندگی وجودت ، هنر کیمیای الهی را جلوه گر می سازد، تو ای الاهه ی عشق من؛ با غسلی طاهر از شهوت رو به پاک ترین قبله ی عشق ، تو ، تا حد جنون ... نه ... فراتر از آن ، می پرستمت.

  و من ، همچون بوته ای آفتاب پرست در سردی کویر زندگی در اثنای طوفان های ملایمی که به نرمی ریشه هایم را با شستن خاک خشکیده ی بسترم ، لخت می کند در آرزوی تابش نور گرم چشمهای تو به رگ های برگ های بیمارم ، شاخه های نیمه شکسته ام را به سوی منشا امید بشری راست کرده ام تا آیات عشق تو را به گوش آسمان کبود و تیره ی غم زده زمزمه کنم.

  و چشمهایت، آن دو آهوی رمیده ی وسواس بی احساس که فقط آن کلبه ی کهنه ی نم زده ام را دید و آب هایی را که از دل کلبه به تخته های شاداب آن چکیده بود را ندید. پس تو ای نهایت طلب های من ، زوزه های دردناک مرا بشنو ....

    و من تا ابد در چمن زار بی کران خیالت خواهم چرید.
+ نوشته شده در  Sun 19 Oct 2008ساعت 10:37 AM  توسط عاشقی که تنهاست  | 

نامه ای از دوردست ها

به نام آفریدگار زیبایی ها

سلام ...

 نمی دانم که از نامه ی قبلی ام چند ماه ، چند روز و یا چند ساعت می گذرد ولی این را خوب می دانم که در تمام این مدت فکر ، اندیشه و خیالم تو و لحظه های با تو بودن بوده است. در تمام این مدت که با سرعت پر زدن پروانه ای بگذشت ، اجازه نداده ام که حتی یک لحظه هم افسار اسب خیالاتم را در این جاده های سرسبز وسیع آن ، هیچ کسی به غیر از رویاهای تو بدست گیرد و فقط این خاطرات با تو بودن و رویای تو را داشتن بود که این اسب سفید تیز رو را در این مسیر  پیچ در پیچ با قدرت تمام می راند.

      دیشب تا صبح اسم زیبایت را به گوش مهتاب می خواندم و با تصور آن چهره ی نازنینت ، رشک و حسد وی را نسبت به تو مضاعف می کردم.

    نمی دانم که تا چه حد می توانی عشق مرا نسبت به خودت باور داشته باشی و اینکه تا چه اندازه می توانی حال روحی و عاشقانه مرا درک کنی ....

   و نمی دانم ....

        نمی دانم .....

             نمی دانم .....

ای کاش می توانستم تمام دانستنی های جهان را بدانم شاید آن موقع می توانستم بدانم که خداوند برای آفریدن مجسمه ی شگفت انگیزت از چه گل خاصی استفاده کرده و آنگاه چه نفس های مست عاشقانه ای را در سینه ی آن دمیده است که مرا تا این حد دیوانه و مجنون خویش سازد .

    و شاید می دانستم که چرا خورشید این پرتو های زیبای چون شراب کهنه را که حتی از ماه مغرور فخر فروش هم نهان کرده بود ، در آن رخسار گندم فام تو تابید ....

     شاید ...

       شاید ، می خواست مرا عاشقت کند ....

 و ای کاش ، اکنون می توانستم آن گل مخصوصت را به آغوش کشیده و نفس های سرد خویش را با گرمای نفس های مستت عجین سازم ....

    و شاید از این طریق قادر بودم مهرم را در آن سینه و قلب کوچکت جاودان کنم ....

   ولی بدان که مهر تو در قلبم  جاودانه خواهد بود ....

                 ای جاودانه در قلبم ...
+ نوشته شده در  Sat 18 Oct 2008ساعت 6:19 PM  توسط عاشقی که تنهاست  |