سلام آخر
هیچ تمایلی ندارم که بنویسم ماجرا از کجا شروع شد. تو می توانی بری و هرجور که دوست داری زندگی کنی . برو و با هرکسی که مایلی زندگی کن. باشه دیگه نامه هایم را نخوان. اصلا همه ی آنها را پاره کن. اگر تو دوست داری باشد دیگر با من تماس نگیر. تو هر جور که دوست داری اذیتم کن و آزارم بده. من هم دیگر نمی خواهم که چیزی درباره تو از این و اون بشنوم . و حتی دیگر نمی خواهم که چیزی درباره تو به این و اون بگویم. می روم دنبال زندگیم ولی قسم می خورم که روزی تلافی خواهم کرد.
خیلی وقت بود که این حرفها در گلویم گیر کرده بود و می خواستم که بگویم. ولی امروز می گویم. نه از تو، نه از عشق و نه از خودم ، نه، فقط از دلم می گویم. اصلا مهم نیست که باور کنی یا نه ولی هنوز هم وقتی که حست می کنم حتی از دورِ دور احساسی مبهم همه ی وجودم را فرا می گیرد.
آره تو می توانی بری و با هر کسی ، هر جوری که دوست داری ادامه بدی ، می توانی نامه هایم را پاره کنی و تماس نگیری و می توانی آزارم بدی و حتی می توانی به دارم بیاویزی ولی من باز به تو فکر خواهم کرد، چون وجود من با تو شروع شد، با تو ساخته شد ، رشد یافت و جاده ی زندگی را پیمود. من از اینکه نمی توانم هیچ کاری برای تو انجام بدهم متاسفم ولی هرکجا که باشی برای خوشبختی ات دعا می کنم و این تنها آرزوی من است. پس تو هرجا که احساس خوشبختی می کنی من هم احساس خوشبختی می کنم. من دیگر نه چیزی راجع به تو می شنوم و نه می گویم چون این بیشتر از نبودنت مرا آزار می دهد . من کوله بارم را بر می دارم و می روم . و من با این کوله بار آکنده از عشق تو از هفت شهر نه از هفتاد شهر خواهم گذشت تا آن را به آخر جاده برسانم ، تا پخته شوم و در راه عشقت بسوزم . اما باز خوشبختی ات را دعاگویم . تو به من عشق را هدیه کردی اما من تو را چیزی ندادم. تو به من زندگی یعنی خودت راهدیه آوردی اما من باز به تو چیزی ندادم. اما قسم می خورم که روزی دینم را به تو ادا خواهم کرد . من با عشقت تا آخر این جاده ، یعنی تا خدا خواهم رفت ، وجودم را به خدا داده و خوشبختی ات را طلب خواهم کرد.
